به سوی ساحلی دیگر

در کشتی زندگی خرابیم,خراب/گاهی به درون ساحل و گاه در آب

 

وقتی صدایم به کسی نمی رسد فریاد چرا؟؟؟

سکوت می کنم...شاید از این سکوت حرفی برآید به بلندای فریادی که از عمق جان بلند می شود!

حر هایم را بخوان بی آنکه صدایم را بشنوی....

حر فهایم در میان همین چند سطر جا خوش کرده است....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()

کوچکتر که بودم تنها غصه زندگیم عروسکی بود که برادر کوچکترم از پنجره بیرون انداخته بود و من دیگه اونو نداشتم.کمی که بزرگتر شدم بخاطر دعوای معلم و درس نخواندن و نمره کم گرفتن گریه می کردمو غصه می خوردم.آن روزها نمی فهمیدم قدر دوران کودکی را دانستن یعنی چه؟!هر بار که این جمله را از بزرگترها می شنیدم با خودم می گفتم:چی میگن اینا؟؟؟دلشون خوشه!!اخه تا کی مشق و درس خوندن!!خودشون بزرگ شدن دیگه مشق نمی نویسند هی هم میگن بچه ای غصه ای نداری که...

خوشا به حال همان روزها....

غصه خوردن برای تمام آدمها هست...کوچک و بزرگ هم ندارد.گاهی غصه ای می آید و تمام می شود گاهی باید لحظه به لحظه غصه خورد!!گاهی چنان روزگار به آدم فشار می آورد که آدم میگه مگه از این بدتر هم می شود؟اما شاید این روزها, روزهای خوبمان باشد...

مثل همان روزهای کودکی.....

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات ()

روزگارم بد نیست

دست هایم خالی است

از طلوع فردا.....

من قدم بردارم !!!

به شب شب شکنان

شاید امروز و شاید فردا....!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()

بخوان مرا...

خط به خط...

از میان دفتر خاطراتم...

از میان سکوتی که در برابر حرفهایم می کنم..

بخوان مرا...

من هنوز هم کنار آلبوم خاطراتم جاخوش کرده ام...

بخوان مرا....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()

قبل تر از این ها وقتی به فریاد فکر می کردم تنها جایی که در ذهنم تداعی می شد قله یک کوه بود.کوهی بلند شاید به بلندی همین دماوند خودمان.که به هزار زور و سختی برسی آن بالا و فریاد بزنی که آهاااای خداااایااااااا.....یا یه چیزی تو همین مایه ها!!!گرچه بعید میدونم بالا رفتن از ارتفاعی اینچنین نایی برای فریاد باقی بگذاره!!

اما حالا بعد از گذشت اندک زمانی می بینم که میشه خیلی راحت تر از این ها هم فریاد زد وچه بسیارمکان هایی برای داد و بیداد....!!!

فریاد فقط صدایی بلند نیست.

فریاد می تواند حرفی باشد که بر روی کاغذ حک می شود حتی با ریزترین خط ها!

می تواند یک نگاهع خاموش باشد در چشمان کسی که به قول قدیمی ها گوشش به حرف های تو بدهکار نیست!

کمی که شادتر به آن نگاه می کنم می بینم فریاد می تواند لبخندی باشد که از ذوق برلبانت نقش می بندد....!!

لازم نیست برای فریاد زدن حنجره ای پاره شود!

تنها خطی, نگاهی,اشاره ای, محبتی و لبخندی کافیست.....!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات ()

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد و بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را

با آبهای دیده ز لب شست و شو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که  با نا گفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود

عشق منو نیاز تو سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یک باره راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابه لای دامن شبرنگ زندگی....

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال بهآغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه از حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر

میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس خسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق عشق تو و گفته تو نیستم

فروغ فرخ زاد

میروم....میروم که گم شوم چو یکی قطره اشک....

روزگارتان شاد باد.....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٢ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات ()

قاصدک!

هان چه خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما اما

گرد بام و در من،بی بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه زیاری نه ز دیار و دیاری__باری،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک!در دل من،

همه کورند و کرند.

دست بردار از این در وطن خویش غریب،

قاصد تجربه های همه تلخ،

با دلم می گوید

که دروغی تو دروغ،

که فریبی تو فریب.

قاصدک!هان! ولی...آخر...ای وای!

راستی آیا رفتی با باد؟

باتوام،آی کجا رفتی؟آی...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی،جایی؟

در اجاقی_طمع شعله نمی بندم_خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()

از کوچه ها و پس کوچه های این شهر می گذرم!می دانم چه می خواهم.می دانم کجاست اما پیدایش نمی کنم.

خانه ای را که درآن کودکی کرده ام!روزهایی را که درآن  نقاشی کرده ام و اکنون میان دفتر خاطره هایم،در میان سطر هایی خط خطی جا خوش کرده اند.تمام این شهر کوچک عوض شده است.دیگر نمی شود گفت که اینجا یک شهرستان است!!!!نه...!!

حال و هوای خاصی دارم.عبور این خاطره های محو از ذهنم آسمان چشمانم را بارانی میکند.انگار دارم به همان خانه نزدیک می شوم.حال و هوایم عوض می شود.سر کوچه می ایستم.انتهای کوچه،همان خانه آجری،خانه خاطره هایم است.خانه مادربزرگم.

می ایستم.نمی دانم چرا اما ابر های دلم در هم گره می خورند.هوای وجودم بغض میکند.بر روی مژگانم شبنم بی قراری می نشیند.دختر بچه ای دوان دوان از کنارم عبور میکند.موهای قهوه ای رنگش را بافته است.پیراهن قرمز رنگی به تن دارد.عروسکی کوچک هم در دست گرفته.می دود و شعر می خواند.چند قدم که از من دور شد روی زمین افتاد.عروسک از دستش جدا شد .پاهایش روی آسفالت کوچه کشیده شد و روی پا های نحیفش زخمی بر جای گذاشت.

دخترک از جایش بلند شد.نگاهی به پای زخمی اش انداخت.لبهایش را جمع کرد انگار او هم مثل من دلش هوای باران کرده بود.عروسکش را برداشت.دیگر طاقت نیاورد.گریه میکرد و پشت سر هم صدا میکرد:مادر بزرگ... مادر بزرگ...!!!

چشم هایم را برای لحظه ای بستم.صدای کودکانه اش در بند بند وجودم تکرار شد:مادر بزرگ!!!

چشم گشودم.اما دخترک دیگر آنجا نبود!!

به سمت همان راهی که رفت حرکت کردم.به انتهای کوچه که رسیدم صدای دخترک را می شنیدم.که گریه می کرد و می گفت:انقدر از این زمین بدم میاد...ببن با پاهام چیکار کرد؟مامان بزرگ باید بریم دعواش کنیم.

از بین در باز خانه به داخل آن نگاه کردم.پیر زنی را دیدم که بر لب حوض حیاط خانه نشسته بود با مهربانی دختر را در آغوش گرفته بود و بر دل و پای زخم دیده اش مرهم می گذاشت.اشک هایش را پاک می کرد.او را می بوسید و نوازشش می کرد.

-خانم.بفرمایید؟کاری داشتید؟

انگار مرا صدا می کردند!به خود آمدم.خودم را در میان چارچوب درب حیاط خانه ای دیدم.حیاط خانه ای که پر بود از وسایل بازی...تاب...سرسره...و بچه هایی که بچگی می کرند.نگاه هایی که به من خیره شده بودند.من که می گریستم و این گریه برای بچه ها غریب بود...آخه من که زمین نخورده بودم....مادرم دیر نکرده بود...دعوا هم که نکرده بودم.....فقط کودکی ام را جا گذاشته بود.در حیاط همین خانه....در آغوش مادر بزگ مهربانی که زخم پایم را بست.اشک هایم را پاک کرد.مرا بوسید و چه مهربان مرا نوازش کرد.جایش خالی است!!

جایش کنار همین حوض خالی است.حوض خانه ای که الان بی آب شده.حوض خانه ای که امروز یک عالمه دختر بچه و پسر بچه به جای من در آن بازی می کنند.

- خانم!با شما هستم!کاری داشتید؟؟برای دیدن خانه آمده ای؟

- نه نه! بله! خب راستش....من!من نوه صاحب خونه هستم.اومدم اینجا تا فقط خاطره هایم را مرور کنم.اینجا هنوز هم همان طوری است!!

- بله ما اینجا رو خیلی دست کاری نکردیم.یعنی خب آقای دکتر اجازه ندادن.فقط تونستیم رنگ بزنیم و این وسایلو بازی رو اینجا کار بزاریم.همین.شما نوه دختری هستید یا پسری؟

- من نوه ی دختری شون هستم.می تونم برم تو و داخلو ببینم؟

- خوشبختم.اول فکر کردم که شما به قصد خرید خونه اومدید.آخه ما اینجارو اجاره کردیم دایی تون هم می خواند که اینجارو بفروشند.

ببخشید که نمی تونتیم بریم تو و از شما پذیرایی کنیم آخه ...می دونید دیگه ...اینجا یه مهد کودکه و بچه ها....خب...

-بله میدونم...!میدونم...!می تونم همین جا تو حیاط بشینم؟فقط برای چند لحظه؟

-بله خواهش میکنم.پس با اجازتون میرم داخل خدانگهدار.

-خدانگهدار.

می بینی مادر بزرگ!!!خانه ای که همیشه در آنبه روی همه ما باز بود بی تو برای ما جایی ندارد.دیوار های این خانه بی روح شده اند...!حتی این همه رنگ و نقاشی کودکانه هم نمی تواند جای گرمی روح وجود تو را پر کند.دلم برایت تنگ شده....!برای قصه هایت.مهربانی هایت....!!!چقدر زود همه چیز به فراموشی سپرده خواهد شد.لابد ما هم چنین روزگاری خواهیم داشت.

خانه ای خواهیم ساخت در دل شهر،کنار این همه آدم اما آخر تنها وتنها تر از همیشه بیرون همان شهر دور از همه ی آدمها در خانه ای تنگ جایمان خواهند داد.

کاش آجر های خانه مان ناب باشد.  

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۱ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak