در کشتی زندگی خرابیم,خراب/گاهی به درون ساحل و گاه در آب
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی به جز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد و بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را با آبهای دیده ز لب شست و شو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نا گفته به خود آبرو دهم رفتم مگو مگو که چرا رفت ننگ بود عشق منو نیاز تو سوز و ساز ما از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح بیرون فتاده بود به یک باره راز ما رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابه لای دامن شبرنگ زندگی.... رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال بهآغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه از حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس خسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق عشق تو و گفته تو نیستم فروغ فرخ زاد میروم....میروم که گم شوم چو یکی قطره اشک.... روزگارتان شاد باد.....
| Design By : Pichak |
