در کشتی زندگی خرابیم,خراب/گاهی به درون ساحل و گاه در آب
در کنار پنجره اتاق ایستادم.بیرون از شیشه اتاق کوچکم درختی است که١٧ سال است از بین شاخه های آن به بیرون نگریسته ام.سالهاست که روی شاخه های آن گنجشگ آرزوهایم لانه کرده است.گاه حرفهایی را که به هیچ کس نمی توانم بگویم؛در گوش شاخه هایش زمزمه می کنم.گاه با برگ های زردش و گاه با برگ های سبز بهاریش هم کلام می شوم.زمستان که می شود این شاخه های عریان بی تابی می کنند و من دلم نمی آید حرفی بزنم و سکوت می کنم. هر شب ماه را می بینم.اما به سختی.روزها هم تمام حسرتم خورشید است که نمی بینمش.امشب هرچه کردم ماه هم پیدایش نشد.چه تلخ است این حس.چرا ماه تابان نقاب سیاه بر چهره نهاد و سر در سیاهی فرو برد؟ پنجره را باز کردم.دستم را دراز کردم تا شاخه های درختی را لمس کنم؛که از ۴ساگی گوشش شنوای حرف هایم بود.باد تندی وزید.شاخه ها را از زیر دستم دزدید.چه حس تلخی است این حس.انگار امشب درها به رویم بسته شده اند. در دلم می گریم.برای تمام احساسم.برای آنچه از خود برای خود ساخته ام.کاش این چنین نبودم!سرد شده ام و سخت!سرد به خاطر تمام بی مهری ها و سخت به خاطر تمام سختی ها و مشکلات. تنهایم بگذارید...!آری با تو هستم،با تو ای درخت تنومند.با تو ای ماه آسمان. مثل همیشه تنهایم بگذارید.من با این حس غریب نیستم.با این شکوه عجین گشته ام. تکیه میدهم بر چارچوب پنجره.چشم هایم را می بندم.صدایی می شنوم.دقت می کنم تا به حس کنجکاویم پاسخ دهم.انگار صدای پرنده ای می آید که از همین نزدیکی های من بال گشوده است.می رود...آری...انگار دور می شود.خیلی آرام چشم باز می کنم. دل تنگم فرو می ریزد.مثل کاشانه ی گنجشک آرزوهایم که یک باره فروریخته است. خدایا چه تلخ است امشب! از این شب های تلخ همه چیز انتظار داشتم جز این... خنده هایم را از من بگیر بگذار درخت،آسمان،خورشید و حتی ماه از من روی برگردانند.ای باد!شاخه های هم نوایم را از من بگیر اما...نه!آرزوهایم را نگیر از من...نه! چشم هایم را می بندم.به خیال خودم می خواهم سدی برای اشک هایم بسازم.افسوس که روانه می شود.مدت هاست که اشک هایم؛بر چهره غمگینم جا انداخته اند.مثل همیشه این اشک سرکش راه خود را پیدا می کند و فرو می ریزد.چهره ام را می سوزاند.با دست های همیشه سرد و بی پناهم اشک هایم را پاک می کنم.این قطره های گرم را لمس می کنم.یک آن دلم به حال خودم می سوزد. به این قطره هایی که آرام آرام در دستم سرد می شود؛خیره می شوم.روزهای زندگیم یک به یک در بین قطره ها خودنمایی می کنند.بی دلیل مرور می کنم.تمام لحظاتی که پشت سر گذاشته ام.لحظه هایی که بر احساسم چشم بستم،لحظه ای که اعتماد کردم،قلبم که شکست،دلی که شکاندم،صدایی که شنیدم،حرفی که زدم و بغضی که فرو خوردم. و حرفی که مدام تکرار کرده ام:من استوار خواهم ماند.حتی در این بند تنهایی.حتی در این حصار بی کسی.من می توانم.به تمام آرزوهایم خواهم رسید. نه...ای شب های غارتگر.از من تمام این لحظه ها را بگیر.حتی شادی هایم را اما آرزوهایم را نه!بگذار زنده بمانم.بگذار دلیل بودنم آرزویم باشد. دوباره جان خواهم داد به ریشه های این خیال؛و زنده خواهم کرد،تصویر آینده ای که خواهم ساخت.و باز می گردانم گنجشک کوچک آرزوهایم را... برای تسکین دلم می گویم:زنده باد زندگی...!!! دوستان عزیز متنی که خواندید بخشی از یکی از رمان هایم بود.خوشحال میشوم نظرتان را در مورد آن بدانم. استفاده و کپی برداری از این مطالب غیر قانونی است. ممنون از شما مهسا/moon/moon%201/4mcii2o.jpg)
| Design By : Pichak |
