در کشتی زندگی خرابیم,خراب/گاهی به درون ساحل و گاه در آب
نمی دانم!در خواب بود،بیداری و یا خلسه؟در جاده ای بی انتها و خاکی،در میان مه و خاک درختی را دیدم.درختی تنومند که با ریشه های محکمی از دل زمین سر برافراشته بود.شاخه هایش دست برآورده به سوی آسمان.برایم تداعی استقامت می کرد.شاخه هایش برایم دستهایی بود که به سمت و سوی آسمان بلند شده است و به دامان حق چنگ می زند،و جمله ای که بر لبان می آید:«خدایا به امید تو نه به امید خلق روزگار» ریشه هایش در تلاش برای پابرجایی،سفت و سخت در دل خاک خشکیده جا کرده بودند.این تنها درختی بود که در آن جاده می دیدم.با وجود تمام تنهایی هایش باز استوار مانده بود و خواهد ماند. آری،تا ابد پا برجاست تک درخت تنها: من ایستاده ام محکم ریشه هایم در خاک چشم هایم باز است و نگاهم خیره وفقط می نگرم،به جاده ای که تو از آن می آیی و نگاهی کافی است برباید همه ی هستی را زتن خسته ی پژمرده من که به سختی باقی است توی این خاک غم زده ی پر غصه و اشارت کافی است تبری خواهد زد بی گمان می افتم روی لانه ی مورچه ای که سالهاست زیر کاشانه خاکی ام پابرجاست قطره بارانی که به سمتم آید تشنه تر می سازد لب بی جانم را ناگهان می بینم سایه ای می آید ریشه ها می لرزند،شاخه ها بی تابند،لحظه ها پر نورند و تو نیستی انگار... تو سرابی،تو سراب آری،آری! من همان پیر درختی هستم گوشه ی جاده ای رو به سمت تقدیر و هنوزمنتظرم تا که مردی آید روی دوشش تبری،که زند بر تنه ام آه... چه روزی باشد آن زمان که تنه ام می سوزد و نشاطی بخشد، به کلبه ی ماهیگیر و چه زیباست خدایا آن دم که به نرمی بزند نقش قلم بر تنه ام: تا ابد پا برجاست تک درخت تنها...!
| Design By : Pichak |
