در کشتی زندگی خرابیم,خراب/گاهی به درون ساحل و گاه در آب
وه چه نیروی شگفت انگیزی است دستهایی که به هم پیوسته است به یقین هرکه به هر جای درآید از پای دست هایش بسته است «فریدون مشیری» تنهایی واژه ای نیست که برای من،شما و یا هر شخص دیگری غریب باشد.هرکدام از ما به اندازه دهانمان طعم آن را چشیده ایم. نباید به آن خیره شد.نباید به آن چنگ زد.نباید به آن دلبست و نباید به آن پناه برد.به آن نباید تنها از یک زاویه نگاه کرد.باید چشم گشود و تمام جوانب را زیرو رو کرد. زندگی لاک پشت وار از آن انسان های تنهاست.فرو می روند در لاکی که خود برای خود ساخته اند ومدام آن را به دوش می کشند. چه بسیارند انسان هایی که غرورشان آنها را به تنهایی کشید.و چه بسیارند انسانهایی که حس حقارت،عزلت و تنهایی را برای آنها برگزید.بسیارند انسان هایی که بی کسی را با تنهایی درآمیخته اند.نمی دانند تنهاین یا بی کس؟ اما...نه غرور،نه حقارت هیچ یک دلیل تنهایی نیست. روزگار ما روزگار گزینش است.برگزیدن تک گزینه ی روبه رویمان:تنهایی. آدم ها تنها می مانند چون با خود رو راست نیستند. از کودکی یادمان داده اند چگونه را برویم،حرف بزنیم،گرسنگی و تشنگی را درک و رفع کنیم.اما هیچ به ما نیاموختند انسان باشیم.یادمان ندادند نگرش درست داشتن نسبت به تمام آدم های اطرافمان.یادمان ندادند که چطوربه هم احترام بگذاریمهیچ وقت رعایت قانون و حقوق عاطفی و احساسی اطرافیانمان را در گوشمان زمزمه نکرده اند. ذات ما با گرایش به جمع سرشته شده است.پاهایمان ناخود آگاه به جمع کشیده می شود. اما... دریغ از آموزشی برای بهتر زیستن در جمعی که به آن احتیاج داریم.جمعی که باز در آن تنهاییم و این حس را همچون کوله باری با خود به دوش می کشیم. خداوند می فرماید:برای شما از جنس خود شما جفتی قرار دادیم. پس برای هرکس همتایی هست.اما..کجا؟...چطور باید به او رسید؟ گاه مثل سراب به آنها می رسیم.خیال سیراب شدن به سرمان می زند.بیدار که می شویم و به خود که می آییم؛می گوییم:ای دل غافل من هنوز هم تشنه ام.پس آن چشمه جوشان کجاست؟ چشمه جوشانم آرزوست...! گاه برای رفع این حس سخت و تلخ کوله باری می بندیم.راهی سفر می شویم به دیاری از خیال با هم بودن.بی خبر از آنچه در این سفر هزینه خواهیم کرد.می بخشیم هر آنچه را که دوستش داریم.آنچه را که برایمان با ارزش تلقی می شود.قلبمان،احساسمان،وجدان مان،شرفمان،عزتمان،پاکی مانم و....دیر می فهمیم.خیلی دیر.که چه گران بود...گران!آنچه برای این سفر هزینه کرده ایم. در غربتیم و راهی پیش رو نیست جز هجرت.این بار مهاجر می شویمبه شهر تنهایی مان و باز بر می گردیم به همان زندگی لاک پشت وار. نامش را می گذاریم شکست!اما من نامش را می گذارم حماقت...! بیایید یاد بگیریم شرف را،احترام را و رعایت حقوق انسان بودن را. در هیچمکتبی نخواهیم آموخت جز مکتب وجدان. زمانی من،شما و همه ما از این لاک سخت بیرئن خواهیم آمد که بخواهیم با وجدان زندگی کنیم.و انسان باشیم انسان...! در کنار پنجره اتاق ایستادم.بیرون از شیشه اتاق کوچکم درختی است که١٧ سال است از بین شاخه های آن به بیرون نگریسته ام.سالهاست که روی شاخه های آن گنجشگ آرزوهایم لانه کرده است.گاه حرفهایی را که به هیچ کس نمی توانم بگویم؛در گوش شاخه هایش زمزمه می کنم.گاه با برگ های زردش و گاه با برگ های سبز بهاریش هم کلام می شوم.زمستان که می شود این شاخه های عریان بی تابی می کنند و من دلم نمی آید حرفی بزنم و سکوت می کنم. هر شب ماه را می بینم.اما به سختی.روزها هم تمام حسرتم خورشید است که نمی بینمش.امشب هرچه کردم ماه هم پیدایش نشد.چه تلخ است این حس.چرا ماه تابان نقاب سیاه بر چهره نهاد و سر در سیاهی فرو برد؟ پنجره را باز کردم.دستم را دراز کردم تا شاخه های درختی را لمس کنم؛که از ۴ساگی گوشش شنوای حرف هایم بود.باد تندی وزید.شاخه ها را از زیر دستم دزدید.چه حس تلخی است این حس.انگار امشب درها به رویم بسته شده اند. در دلم می گریم.برای تمام احساسم.برای آنچه از خود برای خود ساخته ام.کاش این چنین نبودم!سرد شده ام و سخت!سرد به خاطر تمام بی مهری ها و سخت به خاطر تمام سختی ها و مشکلات. تنهایم بگذارید...!آری با تو هستم،با تو ای درخت تنومند.با تو ای ماه آسمان. مثل همیشه تنهایم بگذارید.من با این حس غریب نیستم.با این شکوه عجین گشته ام. تکیه میدهم بر چارچوب پنجره.چشم هایم را می بندم.صدایی می شنوم.دقت می کنم تا به حس کنجکاویم پاسخ دهم.انگار صدای پرنده ای می آید که از همین نزدیکی های من بال گشوده است.می رود...آری...انگار دور می شود.خیلی آرام چشم باز می کنم. دل تنگم فرو می ریزد.مثل کاشانه ی گنجشک آرزوهایم که یک باره فروریخته است. خدایا چه تلخ است امشب! از این شب های تلخ همه چیز انتظار داشتم جز این... خنده هایم را از من بگیر بگذار درخت،آسمان،خورشید و حتی ماه از من روی برگردانند.ای باد!شاخه های هم نوایم را از من بگیر اما...نه!آرزوهایم را نگیر از من...نه! چشم هایم را می بندم.به خیال خودم می خواهم سدی برای اشک هایم بسازم.افسوس که روانه می شود.مدت هاست که اشک هایم؛بر چهره غمگینم جا انداخته اند.مثل همیشه این اشک سرکش راه خود را پیدا می کند و فرو می ریزد.چهره ام را می سوزاند.با دست های همیشه سرد و بی پناهم اشک هایم را پاک می کنم.این قطره های گرم را لمس می کنم.یک آن دلم به حال خودم می سوزد. به این قطره هایی که آرام آرام در دستم سرد می شود؛خیره می شوم.روزهای زندگیم یک به یک در بین قطره ها خودنمایی می کنند.بی دلیل مرور می کنم.تمام لحظاتی که پشت سر گذاشته ام.لحظه هایی که بر احساسم چشم بستم،لحظه ای که اعتماد کردم،قلبم که شکست،دلی که شکاندم،صدایی که شنیدم،حرفی که زدم و بغضی که فرو خوردم. و حرفی که مدام تکرار کرده ام:من استوار خواهم ماند.حتی در این بند تنهایی.حتی در این حصار بی کسی.من می توانم.به تمام آرزوهایم خواهم رسید. نه...ای شب های غارتگر.از من تمام این لحظه ها را بگیر.حتی شادی هایم را اما آرزوهایم را نه!بگذار زنده بمانم.بگذار دلیل بودنم آرزویم باشد. دوباره جان خواهم داد به ریشه های این خیال؛و زنده خواهم کرد،تصویر آینده ای که خواهم ساخت.و باز می گردانم گنجشک کوچک آرزوهایم را... برای تسکین دلم می گویم:زنده باد زندگی...!!! دوستان عزیز متنی که خواندید بخشی از یکی از رمان هایم بود.خوشحال میشوم نظرتان را در مورد آن بدانم. استفاده و کپی برداری از این مطالب غیر قانونی است. ممنون از شما مهسا نمی دانم!در خواب بود،بیداری و یا خلسه؟در جاده ای بی انتها و خاکی،در میان مه و خاک درختی را دیدم.درختی تنومند که با ریشه های محکمی از دل زمین سر برافراشته بود.شاخه هایش دست برآورده به سوی آسمان.برایم تداعی استقامت می کرد.شاخه هایش برایم دستهایی بود که به سمت و سوی آسمان بلند شده است و به دامان حق چنگ می زند،و جمله ای که بر لبان می آید:«خدایا به امید تو نه به امید خلق روزگار» ریشه هایش در تلاش برای پابرجایی،سفت و سخت در دل خاک خشکیده جا کرده بودند.این تنها درختی بود که در آن جاده می دیدم.با وجود تمام تنهایی هایش باز استوار مانده بود و خواهد ماند. آری،تا ابد پا برجاست تک درخت تنها: من ایستاده ام محکم ریشه هایم در خاک چشم هایم باز است و نگاهم خیره وفقط می نگرم،به جاده ای که تو از آن می آیی و نگاهی کافی است برباید همه ی هستی را زتن خسته ی پژمرده من که به سختی باقی است توی این خاک غم زده ی پر غصه و اشارت کافی است تبری خواهد زد بی گمان می افتم روی لانه ی مورچه ای که سالهاست زیر کاشانه خاکی ام پابرجاست قطره بارانی که به سمتم آید تشنه تر می سازد لب بی جانم را ناگهان می بینم سایه ای می آید ریشه ها می لرزند،شاخه ها بی تابند،لحظه ها پر نورند و تو نیستی انگار... تو سرابی،تو سراب آری،آری! من همان پیر درختی هستم گوشه ی جاده ای رو به سمت تقدیر و هنوزمنتظرم تا که مردی آید روی دوشش تبری،که زند بر تنه ام آه... چه روزی باشد آن زمان که تنه ام می سوزد و نشاطی بخشد، به کلبه ی ماهیگیر و چه زیباست خدایا آن دم که به نرمی بزند نقش قلم بر تنه ام: تا ابد پا برجاست تک درخت تنها...!

/moon/moon%201/4mcii2o.jpg)
| Design By : Pichak |
