در کشتی زندگی خرابیم,خراب/گاهی به درون ساحل و گاه در آب
یک شرکت خصوصی،در حول و حوش دربند یک مرد چند ساله؟!آن روز، عشق، لبخند یک ماجرای ساده،چیزی شبیه اعجاز در متن آن حوالی،شد عاشقانه آغاز در ابتدای قصه،تشویش های ساده دزدی نگاه کردن،لبخند بی اراده دختر پر از غزل بود اما تکیده و لال در پیش روی آن مرد،مانند میوه ی کال آن روزهای زیبا،تفسیر واژه شرم تکرار پشت تکرار،با صد تبسم گرم زنجیر عرف و آیین،رسم و رسوم بی رنگ در پیش راهشان بود صد راه سخت و پرسنگ لعنت به این نظرها!افکار مردم پست دنبال یک تناسب،در ظاهر دوتا مست آن مرد سبز،خندید بر فکر پوچ مردم بی مغز های غافل از گرمی تلاطم می خواست روز آخر،چیزی بگوید انگار دختر ولی چنین گفت:آقا خدانگهدار! ده روز بعد اینجا،تصویر هفته پیش همراه درد دوری در لابه لای تشویش روز از نو روزی از نو،شب ها همه کویری تا کی دوباره تنها از روی ناگزیری؟! از روز،هفته،تقویم،دختر شده فراری باران گرفته اینجا از فرط بی قراری بی مرد شعر خیسش،تنها شده دوباره ابری است آسمانش،ابری و بی ستاره!!! « بر گرفته از کتاب:خودم را گوشه ای جا گذاشته ام انگار!نوشته:پرستو عوض زاده »
| Design By : Pichak |
