به سوی ساحلی دیگر

در کشتی زندگی خرابیم,خراب/گاهی به درون ساحل و گاه در آب

در بهاری قدم می گذاریم که نامش جوانی است.بی نام تر از دیروز و بی خبر تر از فردا.بی قرار تر می شویم و تشنه،برای روزهایی که هیچ از آنها نمی دانیم.سراب های خیالمان،آبشارهای لذت دنیاست.

شکست هایمان دیوار بین ما و موفقیت.

هیاهوهایمان،خالی از راستی.

آری،این چنین پای در دامن خود می کشیم،که ای وای بر این دنیا که زندگیمان را از هرچه شادی است تهی کرده.لعنت بر این دل بستن های پوشالی که جاده زندگیمان را به ناکجا آباد منحرف کرده.

نفرین بر این خیال های خالی از واقعیت که رنگ حقیقتش،رنگ هواست...

آری جوانی ما توهم فرداست...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٥ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak