به سوی ساحلی دیگر

در کشتی زندگی خرابیم,خراب/گاهی به درون ساحل و گاه در آب

امشب مسافرم.

مسافر جاده ای ابری،جاده ای در ورای آسمان خیال.

جاده ای رو به سمت تقدیر.

و فقط می اندیشم.به تو ای یگانه تکیه گاه باورم.

به تو که آیا،روزی،جایی،شاید...دست های سردم گرمی دست هایت را لمس کند!

ای کاش...می شد...!!!

امشب آخرین شب آمرزش است در این شب دعا برای فرج آقا امام زمان(عج)،شفای بیماران و رفع حاجات تمام بندگان فراموشمان نشود.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱۱ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()

به نام آن که علی (علیه السلام) را به جهانیان عطا فرمود

این کوچه ها بی تاب دیدار تو شده اند.خاک قربانی قدم های تو شده است.باد در پی قدم های تو می وزد.کودکان دست های نوازشگر تو را طلب خواهند کرد.

اگر نیایی...!!!؟؟؟؟

رسید وقت نماز.رسید موسم رهایی.رسید ضربه ای که بند اسارت زمین را از پاهایت باز کرد.زمین جای تو نبود.عرش برای قدم های مبارکت فرشی زرین گسترده بود.

گام برداشتی...

در کوچه های بی قرار کوفه.

تو را می خواند...

محراب مسجدی که قتلگاهت شد.

باد پا پیچت شد.استوار تر گام بر داشتی.نوایی از درون صدایت زد.صبر کن...مرگ در انتظار توست.گام برداشتی!محکم تر از آغاز!که هرچه هست مقدر خداست و من تسلیم امر اویم که او آگاه تر است از آنچه بر من نیکوست.

صدای اذان آمد و صدای قلب پر تپش شمشیر در گوش مسجد کوفه صدا کرد.

میان سجاده ای پاک ایستادی.آگاه از سجده ای که از آن سر بر نخواهی اورد.

شمشیر بالا رفت و با ضرب پایین آمد.به گوش رسید نوایی که فریاد میزد:«فزت و رب الکعبه»

«به خدای کعبه که رستگار شدم.»

شهادت امیرالمومنین،علی (ع)را به همه شما دوستان عزیز تسلیت عرض می کنم.در این شب های قدر ما را هم از دعای خیرتان بی بهره نگذارید.بیایید دعا کنیم که علی وار زندگی کنیم و سایه رحمت حق تعالی بر زندگیمان پایدار باشد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٧ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات ()

سلام.

زمان میگذره و خواه ناخواه،همه ی ما آدمها را به دنبال خود میکشه و تنها خاطرات را برای ما به جا میذاره.

مرداد هم بی صدا آمد و بی صدا هم رفت.مرداد کوله باری از خاطره برایم بر جای گذاشت.کوله باری از خاطره های تلخ و شیرین.هرچند که گاه این تلخی هاست که بر شیرینی های زندگی میچربه...

گاهی علی میمونه و حوضش...!

گاهی ما آدمها باید با مشکلاتمون تنها باشیم.گذشت زمان داره بهمن یاد میده از این مشکلی که دارم،مشکلی سخت رت و دشوار تر هم وجود داره.

باید خودم را برای سخت تر از این ها آماده کنم....!

باید خودمان را برای سخت تر از این ها آماده کنیم...!

خدایا...

این ماه را با خبر های خوش برایم دلنشین کن!

گفته بودم زندگی زیباست

                                  گفته و ناگفته ای بس نکته ها کینجاست

آسمان باز،آفتاب زر

                                  باغ های گل،دشت های بی درو پیکر

سر برون آوردن گل از درون برف

                                  تاب نرم رقص ماهی در بلور آب

خواب گندمزار در چشمه ی مهتاب

                                  بوی عطر خاک باران خورده در کهسار

آمدن،رفتن،دویدن،عشق ورزیدن

                                  در غم انسان نشستن

پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن

                                  آری،آری زندگی زیباست!

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

                                   گر بیفروزیش رقص شعله اش

در هر کران پیداست

                         ورنه خاموش است و این خاموشی گناه ماست

زندگانی شعله می خواهد

                                  شعله ها را هیمه سوزنده

جنگلی هستی تو ای انسان

                                  جنگل ای روئیده ی آزاده

سربلند و سبز باش!

                                 ای جنگل انسان!ای جنگل انسان!

«سیاوش کسرایی»

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات ()

 

ببار باران!

اینجا زمین چرکین است.اینجا تمام دلها را ماتم گرفته.اینجا همان دیار حسرت باران است.

تو تنها نیستی!

چشم های من هم بارانی است.ببار همچو من،که سیل غم هایم جاریست!

شیشه ی قلبم را گرد تنهایی سیاه کرده است.باورم نیست که خدا هم از من روی گردانده!

ببار!بگذار تا قطراتت دریچه ای به روشنایی برایم باز کند.

ای آسمان...

با من همصدا شو!تمام وجودم می لرزد.تو هم به رعشه بیفت.

بیا تا با هم فریاد بزنیم:که ای خدا...؟!

کجای این شب های تلخ و تاریک جایی برای شادیم باز خواهد شد؟کجا؟

بیا فریاد بزنیم که خدا هم گفت:«ادعونی استجب لکم.»

«بخوانید تا اجابت کنم شما را»

من خوانده ام...!خوانده ام خدایی را که میدانم پناه من است!اما...!

خدایا...!

جز تو به چه کسی پناه ببرم!بنده ات؟نه؟

باران ببار...!

اینجا دیار نام آشنای بندگان خفته است!ببار تا شاید بیدار شوند!

ببار باران...

رودخانه ای جاریست که همصدایی می طلبد!بگذار قطراتت هم صدای رودخانه ی ناکامی هایم باشد!

گرچه امیدی ندارم من دگر

                                      سیل ها جاری بسازم تا ابد

می رود این سیل ها تا بیکران

                                    روز هایی دور شاید در خزان

رودهایی ذره ذره یک شوند

                                    این خیال تلخ هم باطل شود

شاید هم...

                                  جمله نسیم خشک و سرد بی کسی

در پناه حق به گرمایی رسید!!

دوست شما مهسا 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٤ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات ()

 

دریچه ای باز شده است در آسمان بیکران.و سفره ای که گسترده شده است،از عرش بر فرش.خوان نعمت های بی پایان الهی.خوان رحمت لایزال حق،خوان بخشش خداوندگار.

مژده ای دوستان

رسید ماه بندگی...

رسید ماه مهمانی خدا...

همه ی ما مهمانیم.بیایید تا برای این جشن بزرگ خود را بیاراییم.خانه تکانی دل آغاز شده است.وقت آن است که رختی نو بر دلهایمان بپوشانیم.

حلول ماه مبارک رمضان را به همه شما دوستان عزیز تبریک و تهنیت می گویم.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٠ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()

مزرعه ای خواهم ساخت از خاک محبت خدا،و رودخانه ای که آن را سیراب کند.خورشید را به نظاره خواهم گرفت.تمام عمرم را به پای آن خواهم گذاشت.رشدش را به زمان گذرا خواهم سپرد.بذری از عشق در آن خواهم کاشت.شریان های زلال اندیشه ام،ابرهایی خواهند شد تا بر پهنای مزرعه ام ببارند.ثمره آن را به باور فرداهایم تقدیم خواهم کرد.تو نیز با من همراه شو تا جاده ی زندگیمان را با مزرعه هایمان زینت بخشیم...!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۸ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات ()

باز هم به سراغ من خواهی آمد؟؟

دل دیوانه ای از صاحب خود می پرسید.

صاحب که دست و پایش را گم کرده بود بی درنگ پرسید:به سراغ تو؟؟

-آری به سراغ من!!!

-من همیشه به سراغ تو آمده ام یادت نیست!!!

-آری،اما فقط زمانی که مرا پاره پاره کرده باشند!!ترسم از این است اکنون که دیگر هیچ چیز حتی پاره ای هم از من نمانده است بروی و دیگر...!!

صاحب در آن سکوت سخت و تلخ به دلش نگاه کرد.دل بیچاره راست می گفت.لاشه ای بیش از آن نمانده بود.نوایی از درون او را نهیب میزد:من با خودم،دلم،شرفم و زندگیم چه کرده ام؟؟؟

چه بگویم به تو ای خالق نور؟

چند روزی است غمی دارم باز

دیر وقتی است که در خانه دل

قفسی ساخته اند کرکس ها

مانده از لاشه قلبم چیزی

ذره ای بیش نماندست انگار...

آری،آری

رنگ زیبای حقیقت مرده است

بی سبب نیست که رویا زنده است..

مهسا

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۱ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات ()

چقدر آسان گذر زمان،پرده از چهره این آدمهای خوش خیال برمی دارد.خدا را شکر که پروردگاری چون او داریم،که پوشاننده همه خطاهاست.وگرنه با دیدن چهره پلید بعضی ها شاید از انسان بودن خود نیز بیزار می شدیم.

رسم دنیا عوض شده است.همه آدمها در پشت نقاب ها پنهان اند.

واااای بر ما اگر گول ظاهر رنگارنگ این آدمهای هفت رنگ را بخوریم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٧ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات ()

نمی دانم!در خواب بود،بیداری و یا خلسه؟در جاده ای بی انتها و خاکی،در میان مه و خاک درختی را دیدم.درختی تنومند که با ریشه های محکمی از دل زمین سر برافراشته بود.شاخه هایش دست برآورده به سوی آسمان.برایم تداعی استقامت می کرد.شاخه هایش برایم دستهایی بود که به سمت و سوی آسمان بلند شده است و به دامان حق چنگ می زند،و جمله ای که بر لبان می آید:«خدایا به امید تو نه به امید خلق روزگار»

ریشه هایش در تلاش برای پابرجایی،سفت و سخت در دل خاک خشکیده جا کرده بودند.این تنها درختی بود که در آن جاده می دیدم.با وجود تمام تنهایی هایش باز استوار مانده بود و خواهد ماند.

آری،تا ابد پا برجاست تک درخت تنها:

من ایستاده ام محکم

ریشه هایم در خاک

چشم هایم باز است

و نگاهم خیره

وفقط می نگرم،به جاده ای که تو از آن می آیی

و نگاهی کافی است

برباید همه ی هستی را

زتن خسته ی پژمرده من

که به سختی باقی است

توی این خاک غم زده ی پر غصه

و اشارت کافی است

تبری خواهد زد

بی گمان می افتم

روی لانه ی مورچه ای که سالهاست

زیر کاشانه خاکی ام پابرجاست

قطره بارانی که به سمتم آید

تشنه تر می سازد لب بی جانم را

ناگهان می بینم

سایه ای می آید

ریشه ها می لرزند،شاخه ها بی تابند،لحظه ها پر نورند

و تو نیستی انگار...

تو سرابی،تو سراب

آری،آری!

من همان پیر درختی هستم

گوشه ی جاده ای رو به سمت تقدیر

و هنوزمنتظرم تا که مردی آید

روی دوشش تبری،که زند بر تنه ام

آه...

چه روزی باشد

آن زمان که تنه ام می سوزد

و نشاطی بخشد، به کلبه ی ماهیگیر

و چه زیباست خدایا آن دم

که به نرمی بزند نقش قلم بر تنه ام:

تا ابد پا برجاست

تک درخت تنها...!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٢ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()

 به نام او که با ماست ولی تنهاست

سلامم به گرمای دستت ای دوست

دلم لحظه ای با دلت رو به روست

بگو عاشقی تا سلامت کنم

تمام دلم را به نامت کنم

سلام.دوستان عزیزم من تازه به جمع وبلاگ نویس ها پیوسته ام،تا برای دلم و دلتنگی هایم بنویسم.هرچند که می دانم:

در آنسوی دلتنگی ها خدایی هست که داشتنش جبران تمام نداشتن هاست....

امیدورم حضور شما دوستان عزیز و نظرات خوبتان موجب دل گرمیم باشد.

دوست شما مهسا

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱۱ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak