به سوی ساحلی دیگر

در کشتی زندگی خرابیم,خراب/گاهی به درون ساحل و گاه در آب

نوایی از درون سکوت تلخ وجودم را شکسته است.ضجه های بی امان روحم را می گویم که در قفس وجودم گرفتار شده است.روحی که روزی سرشار شادکامی ها بود.ای وای بر این روزگار،که هر روز زخمی بر دلم نهاده است.ای دریغ از من که دست به دست تقدیر دادم و گذاشتم زمان هرآنچه را که می خواهد برایم رقم بزند.

این روزگار شیرین،تلخ تر از آنی بود که فکرش را می کردم.

این دست های مهربان دشمنان دوست نما،گرم تر از داغ شلاق بر صورت زندگیم سیلی زدند.چه ساده لوح بودم من که همه را خوب می دیدم.

چه خوش خیال است این دل که دست محبت دراز کرد.حق داشت چون نمی دانست،تقاص پس خواهد داد.نمی دانست که دیگر جواب خوبی ها خوبی نیست.ندانست که زمانه عوض شده است.

چه رویایی را در ذهن پروراندم و چه خوش خیال و آرمانگراست این دل که همه را خوب دید...!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۳ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak