در کشتی زندگی خرابیم,خراب/گاهی به درون ساحل و گاه در آب
من زمین را،آسمان را و عشق را به نظاره تو درآوردم.در جشن زیبای شکوفه ها،در بزم دلنشین خاطره هایم.افسوس...افسوس که هیچ چیز در یاد تو نمی گنجد.هیچ چیز،حتی هیچ یک از خاطره هایمان،غزل هایی که دل تنگم برای دل سنگت می سرود!حتی به یاد نمی آوری که من از تو برای تو گذشته ام. من به تو دل شادم،تو به تکرار غم های دیروزت.داغ خاطره های جا مانده از کسی که دوستش داشته ای.لابد من هم چنین خواهم شد!! واای که چه داغ سنگینی است،حجم سکوت فریاد های عاشقانه ام.چه باور پوشالی است،این با هم بودن!! چه آسان از من گذشته ای و من چه بی قرار به دنبال تو میدوم. تو نیز به نظاره بایست.به نظاره قلبی پاره پاره که از سینه برون آوردم،و فرش زمینش کردم،تا تو بر روی آن قدم بگذاری.گاه بی نشان می آیی و تیشه به ریشه وجودم میزنی و باز میروی.واین من هستم که مثل همیشه سکوت می کنم!شاید این تقدیر است که رسم دلدادگی را برایم رقم زده است!افسوس که توانی برای مقابله با چشمانت،و نگاه ویرانگرت ندارم. باز هم به سراغ من خواهی آمد؟؟ دل دیوانه ای از صاحب خود می پرسید. صاحب که دست و پایش را گم کرده بود بی درنگ پرسید:به سراغ تو؟؟ -آری به سراغ من!!! -من همیشه به سراغ تو آمده ام یادت نیست!!! -آری،اما فقط زمانی که مرا پاره پاره کرده باشند!!ترسم از این است اکنون که دیگر هیچ چیز حتی پاره ای هم از من نمانده است بروی و دیگر...!! صاحب در آن سکوت سخت و تلخ به دلش نگاه کرد.دل بیچاره راست می گفت.لاشه ای بیش از آن نمانده بود.نوایی از درون او را نهیب میزد:من با خودم،دلم،شرفم و زندگیم چه کرده ام؟؟؟ چه بگویم به تو ای خالق نور؟ چند روزی است غمی دارم باز دیر وقتی است که در خانه دل قفسی ساخته اند کرکس ها مانده از لاشه قلبم چیزی ذره ای بیش نماندست انگار... آری،آری رنگ زیبای حقیقت مرده است بی سبب نیست که رویا زنده است.. مهسا 
| Design By : Pichak |
