به سوی ساحلی دیگر

در کشتی زندگی خرابیم,خراب/گاهی به درون ساحل و گاه در آب

من زمین را،آسمان را و عشق را به نظاره تو درآوردم.در جشن زیبای شکوفه ها،در بزم دلنشین خاطره هایم.افسوس...افسوس که هیچ چیز در یاد تو نمی گنجد.هیچ چیز،حتی هیچ یک از خاطره هایمان،غزل هایی که دل تنگم برای دل سنگت می سرود!حتی به یاد نمی آوری که من از تو برای تو گذشته ام.

من به تو دل شادم،تو به تکرار غم های دیروزت.داغ خاطره های جا مانده از کسی که دوستش داشته ای.لابد من هم چنین خواهم شد!!

واای که چه داغ سنگینی است،حجم سکوت فریاد های عاشقانه ام.چه باور پوشالی است،این با هم بودن!!

چه آسان از من گذشته ای و من چه بی قرار به دنبال تو میدوم.

تو نیز به نظاره بایست.به نظاره قلبی پاره پاره که از سینه برون آوردم،و فرش زمینش کردم،تا تو بر روی آن قدم بگذاری.گاه بی نشان می آیی و تیشه به ریشه وجودم میزنی و باز میروی.واین من هستم که مثل همیشه سکوت می کنم!شاید این تقدیر است که رسم دلدادگی را برایم رقم زده است!افسوس که توانی برای مقابله با چشمانت،و نگاه ویرانگرت ندارم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۳ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak