به سوی ساحلی دیگر

در کشتی زندگی خرابیم,خراب/گاهی به درون ساحل و گاه در آب

باز هم به سراغ من خواهی آمد؟؟

دل دیوانه ای از صاحب خود می پرسید.

صاحب که دست و پایش را گم کرده بود بی درنگ پرسید:به سراغ تو؟؟

-آری به سراغ من!!!

-من همیشه به سراغ تو آمده ام یادت نیست!!!

-آری،اما فقط زمانی که مرا پاره پاره کرده باشند!!ترسم از این است اکنون که دیگر هیچ چیز حتی پاره ای هم از من نمانده است بروی و دیگر...!!

صاحب در آن سکوت سخت و تلخ به دلش نگاه کرد.دل بیچاره راست می گفت.لاشه ای بیش از آن نمانده بود.نوایی از درون او را نهیب میزد:من با خودم،دلم،شرفم و زندگیم چه کرده ام؟؟؟

چه بگویم به تو ای خالق نور؟

چند روزی است غمی دارم باز

دیر وقتی است که در خانه دل

قفسی ساخته اند کرکس ها

مانده از لاشه قلبم چیزی

ذره ای بیش نماندست انگار...

آری،آری

رنگ زیبای حقیقت مرده است

بی سبب نیست که رویا زنده است..

مهسا

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۱ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak