به سوی ساحلی دیگر

در کشتی زندگی خرابیم,خراب/گاهی به درون ساحل و گاه در آب

اینجا شهر دیوانگان است.شهری که در آن خورشید برای درخشش سادگی و بی آلایشی طلوع می کند و برای چشم بستن به روی تیرگی ها غروب.شب این شهر به ستاره ها درخشان باشد.روز زیبا پرده از شهر پر از رنگ و صفا بردارد.

شهری که در آن ابرها برای شستن غبار ها غرش می کنند و بارانی می بارد تا غم ها را بزداید.خانه هایی دارد که به دور تنهایی روزگار دیوار کشیده اند.

این جا درختان میوه ی عشق ثمره خواهند داد.عشقی به زیبایی یک رویا.حقیقی تر از هر واقعیت و به شایستگی حس پنهان در قلب فرهاد،لیلی،مجنون و شاید شیرین....

اینجا گنجشک خاطره ها دیگر اسیر قفس یاد ها نیست.

اینجا شهری است که در آن قاصدک خوش خبر است.دل آدم شاد است.لب آدم خندان و دل ثانیه ها به نگاه من و تو مسرور است.

اینجا چه بهار و چه خزان همه زیباست.و زمستان به تن برفی ظلم رخت برفی بافد.چه نسیم خنکی می وزد اینجا به تن خسته شهر از میان تب بی تاب تابستانش.

اندر این شهر شلوغ عالمی مست غزل،رقص و طرب بی خیال اند از این درد و غضب.

و چه خوش شهروندش....دل شادی دارد....!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak