در کشتی زندگی خرابیم,خراب/گاهی به درون ساحل و گاه در آب
از کوچه ها و پس کوچه های این شهر می گذرم!می دانم چه می خواهم.می دانم کجاست اما پیدایش نمی کنم. خانه ای را که درآن کودکی کرده ام!روزهایی را که درآن نقاشی کرده ام و اکنون میان دفتر خاطره هایم،در میان سطر هایی خط خطی جا خوش کرده اند.تمام این شهر کوچک عوض شده است.دیگر نمی شود گفت که اینجا یک شهرستان است!!!!نه...!! حال و هوای خاصی دارم.عبور این خاطره های محو از ذهنم آسمان چشمانم را بارانی میکند.انگار دارم به همان خانه نزدیک می شوم.حال و هوایم عوض می شود.سر کوچه می ایستم.انتهای کوچه،همان خانه آجری،خانه خاطره هایم است.خانه مادربزرگم. می ایستم.نمی دانم چرا اما ابر های دلم در هم گره می خورند.هوای وجودم بغض میکند.بر روی مژگانم شبنم بی قراری می نشیند.دختر بچه ای دوان دوان از کنارم عبور میکند.موهای قهوه ای رنگش را بافته است.پیراهن قرمز رنگی به تن دارد.عروسکی کوچک هم در دست گرفته.می دود و شعر می خواند.چند قدم که از من دور شد روی زمین افتاد.عروسک از دستش جدا شد .پاهایش روی آسفالت کوچه کشیده شد و روی پا های نحیفش زخمی بر جای گذاشت. دخترک از جایش بلند شد.نگاهی به پای زخمی اش انداخت.لبهایش را جمع کرد انگار او هم مثل من دلش هوای باران کرده بود.عروسکش را برداشت.دیگر طاقت نیاورد.گریه میکرد و پشت سر هم صدا میکرد:مادر بزرگ... مادر بزرگ...!!! چشم هایم را برای لحظه ای بستم.صدای کودکانه اش در بند بند وجودم تکرار شد:مادر بزرگ!!! چشم گشودم.اما دخترک دیگر آنجا نبود!! به سمت همان راهی که رفت حرکت کردم.به انتهای کوچه که رسیدم صدای دخترک را می شنیدم.که گریه می کرد و می گفت:انقدر از این زمین بدم میاد...ببن با پاهام چیکار کرد؟مامان بزرگ باید بریم دعواش کنیم. از بین در باز خانه به داخل آن نگاه کردم.پیر زنی را دیدم که بر لب حوض حیاط خانه نشسته بود با مهربانی دختر را در آغوش گرفته بود و بر دل و پای زخم دیده اش مرهم می گذاشت.اشک هایش را پاک می کرد.او را می بوسید و نوازشش می کرد. -خانم.بفرمایید؟کاری داشتید؟ انگار مرا صدا می کردند!به خود آمدم.خودم را در میان چارچوب درب حیاط خانه ای دیدم.حیاط خانه ای که پر بود از وسایل بازی...تاب...سرسره...و بچه هایی که بچگی می کرند.نگاه هایی که به من خیره شده بودند.من که می گریستم و این گریه برای بچه ها غریب بود...آخه من که زمین نخورده بودم....مادرم دیر نکرده بود...دعوا هم که نکرده بودم.....فقط کودکی ام را جا گذاشته بود.در حیاط همین خانه....در آغوش مادر بزگ مهربانی که زخم پایم را بست.اشک هایم را پاک کرد.مرا بوسید و چه مهربان مرا نوازش کرد.جایش خالی است!! جایش کنار همین حوض خالی است.حوض خانه ای که الان بی آب شده.حوض خانه ای که امروز یک عالمه دختر بچه و پسر بچه به جای من در آن بازی می کنند. - خانم!با شما هستم!کاری داشتید؟؟برای دیدن خانه آمده ای؟ - نه نه! بله! خب راستش....من!من نوه صاحب خونه هستم.اومدم اینجا تا فقط خاطره هایم را مرور کنم.اینجا هنوز هم همان طوری است!! - بله ما اینجا رو خیلی دست کاری نکردیم.یعنی خب آقای دکتر اجازه ندادن.فقط تونستیم رنگ بزنیم و این وسایلو بازی رو اینجا کار بزاریم.همین.شما نوه دختری هستید یا پسری؟ - من نوه ی دختری شون هستم.می تونم برم تو و داخلو ببینم؟ - خوشبختم.اول فکر کردم که شما به قصد خرید خونه اومدید.آخه ما اینجارو اجاره کردیم دایی تون هم می خواند که اینجارو بفروشند. ببخشید که نمی تونتیم بریم تو و از شما پذیرایی کنیم آخه ...می دونید دیگه ...اینجا یه مهد کودکه و بچه ها....خب... -بله میدونم...!میدونم...!می تونم همین جا تو حیاط بشینم؟فقط برای چند لحظه؟ -بله خواهش میکنم.پس با اجازتون میرم داخل خدانگهدار. -خدانگهدار. می بینی مادر بزرگ!!!خانه ای که همیشه در آنبه روی همه ما باز بود بی تو برای ما جایی ندارد.دیوار های این خانه بی روح شده اند...!حتی این همه رنگ و نقاشی کودکانه هم نمی تواند جای گرمی روح وجود تو را پر کند.دلم برایت تنگ شده....!برای قصه هایت.مهربانی هایت....!!!چقدر زود همه چیز به فراموشی سپرده خواهد شد.لابد ما هم چنین روزگاری خواهیم داشت. خانه ای خواهیم ساخت در دل شهر،کنار این همه آدم اما آخر تنها وتنها تر از همیشه بیرون همان شهر دور از همه ی آدمها در خانه ای تنگ جایمان خواهند داد. کاش آجر های خانه مان ناب باشد. ![]()
| Design By : Pichak |
