در کشتی زندگی خرابیم,خراب/گاهی به درون ساحل و گاه در آب
قاصدک! هان چه خبر آوردی؟ خوش خبر باشی اما اما گرد بام و در من،بی بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه زیاری نه ز دیار و دیاری__باری، برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس، برو آنجا که تو را منتظرند. قاصدک!در دل من، همه کورند و کرند. دست بردار از این در وطن خویش غریب، قاصد تجربه های همه تلخ، با دلم می گوید که دروغی تو دروغ، که فریبی تو فریب. قاصدک!هان! ولی...آخر...ای وای! راستی آیا رفتی با باد؟ باتوام،آی کجا رفتی؟آی...! راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی،جایی؟ در اجاقی_طمع شعله نمی بندم_خردک شرری هست هنوز؟ قاصدک!ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند. نوایی از درون سکوت تلخ وجودم را شکسته است.ضجه های بی امان روحم را می گویم که در قفس وجودم گرفتار شده است.روحی که روزی سرشار شادکامی ها بود.ای وای بر این روزگار،که هر روز زخمی بر دلم نهاده است.ای دریغ از من که دست به دست تقدیر دادم و گذاشتم زمان هرآنچه را که می خواهد برایم رقم بزند. این روزگار شیرین،تلخ تر از آنی بود که فکرش را می کردم. این دست های مهربان دشمنان دوست نما،گرم تر از داغ شلاق بر صورت زندگیم سیلی زدند.چه ساده لوح بودم من که همه را خوب می دیدم. چه خوش خیال است این دل که دست محبت دراز کرد.حق داشت چون نمی دانست،تقاص پس خواهد داد.نمی دانست که دیگر جواب خوبی ها خوبی نیست.ندانست که زمانه عوض شده است. چه رویایی را در ذهن پروراندم و چه خوش خیال و آرمانگراست این دل که همه را خوب دید...!!! سلام. این چند روز خیلی چیز ها به من ثابت شد.خیلی چیزها....!!!! مثل اینکه چه دوست های خوبی دارم.دوست هایی که توی مهم ترین روز زندگیم به یادم بودند و با تبریکاتشون و هدیه های قشنگشون دلمو شاد کردند. اینکه هنوز هم در خاطر یکسری از آدم های اطرافم زنده ام.آدم هایی که فکر می کرده ام از یادشون رفته ام. اینکه من مدیون خانواده ام هستم.خانواده ای که با تمام وجود دوستشان دارم.می دانم...آنها هم دوستم دارند.چراکه بارها و بارها ثابت کرده اند. اینجا،توی همین ساحل حقیرم از همه شما دوستان و خانواده ی عزیزم تشکر می کنم. به خاطر تمام مهربانی ها و محبت هایتان. روزگارتان شاد باد... در سال گذشته ی زندگیم فهمیدم که چقدر دنیای کوچکی دارم.و...: من به سیبی خشنودم و به بوییدن یک بابونه من به یک آئینه،یک بستگی پاک قناعت دارم... «سهراب سپهری» من واقعا با خیلی چیزهای کوچک خوشحال میشم و به خیلی از چیز های کوچک اما در قلب و ذهنم بزرگ دل شادم...!!!! دوست شما مهسا زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد... کاش من آن نغمه خرم باشم.....!!!! روزهای عمر من هم مثل همه ی آدم های دیگر می گذرد. ثانیه ای به روی ثانیه ای دیگر دقیقه ای بر دقیقه ای دیگر ساعتی بر ساعتی دیگر روزی بر روزی دیگر ماهی بر ماهی دیگر و سالی بر سالی دیگر افزوده می شود.و این انسان بی تفاوت با نگاهی گذرا بر روزگارش عمر خود را سپری می کند.بی آنکه بداند چه کرده است و چه باید می کرده!!!! خودم را می گویم... سالی به سالی دیگر افزوده خواهد شد و من در 12 مهر سال 1389 وارد 22 سالگی خواهم شد. چه زود گذشت....!!! انگار همین دیروز بود که کودکم می خواندند!!! در این جشن کوچک همراهم باشید. این هم کیک تولد من وه چه نیروی شگفت انگیزی است دستهایی که به هم پیوسته است به یقین هرکه به هر جای درآید از پای دست هایش بسته است «فریدون مشیری» تنهایی واژه ای نیست که برای من،شما و یا هر شخص دیگری غریب باشد.هرکدام از ما به اندازه دهانمان طعم آن را چشیده ایم. نباید به آن خیره شد.نباید به آن چنگ زد.نباید به آن دلبست و نباید به آن پناه برد.به آن نباید تنها از یک زاویه نگاه کرد.باید چشم گشود و تمام جوانب را زیرو رو کرد. زندگی لاک پشت وار از آن انسان های تنهاست.فرو می روند در لاکی که خود برای خود ساخته اند ومدام آن را به دوش می کشند. چه بسیارند انسان هایی که غرورشان آنها را به تنهایی کشید.و چه بسیارند انسانهایی که حس حقارت،عزلت و تنهایی را برای آنها برگزید.بسیارند انسان هایی که بی کسی را با تنهایی درآمیخته اند.نمی دانند تنهاین یا بی کس؟ اما...نه غرور،نه حقارت هیچ یک دلیل تنهایی نیست. روزگار ما روزگار گزینش است.برگزیدن تک گزینه ی روبه رویمان:تنهایی. آدم ها تنها می مانند چون با خود رو راست نیستند. از کودکی یادمان داده اند چگونه را برویم،حرف بزنیم،گرسنگی و تشنگی را درک و رفع کنیم.اما هیچ به ما نیاموختند انسان باشیم.یادمان ندادند نگرش درست داشتن نسبت به تمام آدم های اطرافمان.یادمان ندادند که چطوربه هم احترام بگذاریمهیچ وقت رعایت قانون و حقوق عاطفی و احساسی اطرافیانمان را در گوشمان زمزمه نکرده اند. ذات ما با گرایش به جمع سرشته شده است.پاهایمان ناخود آگاه به جمع کشیده می شود. اما... دریغ از آموزشی برای بهتر زیستن در جمعی که به آن احتیاج داریم.جمعی که باز در آن تنهاییم و این حس را همچون کوله باری با خود به دوش می کشیم. خداوند می فرماید:برای شما از جنس خود شما جفتی قرار دادیم. پس برای هرکس همتایی هست.اما..کجا؟...چطور باید به او رسید؟ گاه مثل سراب به آنها می رسیم.خیال سیراب شدن به سرمان می زند.بیدار که می شویم و به خود که می آییم؛می گوییم:ای دل غافل من هنوز هم تشنه ام.پس آن چشمه جوشان کجاست؟ چشمه جوشانم آرزوست...! گاه برای رفع این حس سخت و تلخ کوله باری می بندیم.راهی سفر می شویم به دیاری از خیال با هم بودن.بی خبر از آنچه در این سفر هزینه خواهیم کرد.می بخشیم هر آنچه را که دوستش داریم.آنچه را که برایمان با ارزش تلقی می شود.قلبمان،احساسمان،وجدان مان،شرفمان،عزتمان،پاکی مانم و....دیر می فهمیم.خیلی دیر.که چه گران بود...گران!آنچه برای این سفر هزینه کرده ایم. در غربتیم و راهی پیش رو نیست جز هجرت.این بار مهاجر می شویمبه شهر تنهایی مان و باز بر می گردیم به همان زندگی لاک پشت وار. نامش را می گذاریم شکست!اما من نامش را می گذارم حماقت...! بیایید یاد بگیریم شرف را،احترام را و رعایت حقوق انسان بودن را. در هیچمکتبی نخواهیم آموخت جز مکتب وجدان. زمانی من،شما و همه ما از این لاک سخت بیرئن خواهیم آمد که بخواهیم با وجدان زندگی کنیم.و انسان باشیم انسان...! سلام. زمان میگذره و خواه ناخواه،همه ی ما آدمها را به دنبال خود میکشه و تنها خاطرات را برای ما به جا میذاره. مرداد هم بی صدا آمد و بی صدا هم رفت.مرداد کوله باری از خاطره برایم بر جای گذاشت.کوله باری از خاطره های تلخ و شیرین.هرچند که گاه این تلخی هاست که بر شیرینی های زندگی میچربه... گاهی علی میمونه و حوضش...! گاهی ما آدمها باید با مشکلاتمون تنها باشیم.گذشت زمان داره بهمن یاد میده از این مشکلی که دارم،مشکلی سخت رت و دشوار تر هم وجود داره. باید خودم را برای سخت تر از این ها آماده کنم....! باید خودمان را برای سخت تر از این ها آماده کنیم...! خدایا... این ماه را با خبر های خوش برایم دلنشین کن! گفته بودم زندگی زیباست گفته و ناگفته ای بس نکته ها کینجاست آسمان باز،آفتاب زر باغ های گل،دشت های بی درو پیکر سر برون آوردن گل از درون برف تاب نرم رقص ماهی در بلور آب خواب گندمزار در چشمه ی مهتاب بوی عطر خاک باران خورده در کهسار آمدن،رفتن،دویدن،عشق ورزیدن در غم انسان نشستن پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن آری،آری زندگی زیباست! زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه خاموش است و این خاموشی گناه ماست زندگانی شعله می خواهد شعله ها را هیمه سوزنده جنگلی هستی تو ای انسان جنگل ای روئیده ی آزاده سربلند و سبز باش! ای جنگل انسان!ای جنگل انسان! «سیاوش کسرایی» 






:.jpg)



| Design By : Pichak |

