به سوی ساحلی دیگر

در کشتی زندگی خرابیم,خراب/گاهی به درون ساحل و گاه در آب

یک شرکت خصوصی،در حول و حوش دربند

یک مرد چند ساله؟!آن روز، عشق، لبخند

یک ماجرای ساده،چیزی شبیه اعجاز

در متن آن حوالی،شد عاشقانه آغاز

در ابتدای قصه،تشویش های ساده

دزدی نگاه کردن،لبخند بی اراده

دختر پر از غزل بود اما تکیده و لال

در پیش روی آن مرد،مانند میوه ی کال

آن روزهای زیبا،تفسیر واژه شرم

تکرار پشت تکرار،با صد تبسم گرم

زنجیر عرف و آیین،رسم و رسوم بی رنگ

در پیش راهشان بود صد راه سخت و پرسنگ

لعنت به این نظرها!افکار مردم پست

دنبال یک تناسب،در ظاهر دوتا مست

آن مرد سبز،خندید بر فکر پوچ مردم

بی مغز های غافل از گرمی تلاطم

می خواست روز آخر،چیزی بگوید انگار

دختر ولی چنین گفت:آقا خدانگهدار!

ده روز بعد اینجا،تصویر هفته پیش

همراه درد دوری در لابه لای تشویش

روز از نو روزی از نو،شب ها همه کویری

تا کی دوباره تنها از روی ناگزیری؟!

از روز،هفته،تقویم،دختر شده فراری

باران گرفته اینجا از فرط بی قراری

بی مرد شعر خیسش،تنها شده دوباره

ابری است آسمانش،ابری و بی ستاره!!!

 

« بر گرفته از کتاب:خودم را گوشه ای جا گذاشته ام انگار!نوشته:پرستو عوض زاده »

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٦ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات ()

چقدر خوبه که تو هستی

چقدر خوبه تو رو دارم

چقدر خوبه که از چشمات می تونم شعر بردارم

تو که دلواپسم می شی

همه دلواپسیم میره

شاید این واسه تو زوده

یا شاید واسه من دیره

واست زوده بفهمی من چرا آواره دردم

واسم دیره از این خلوت به شهر عشق برگردم

واسم دیره پشیمون شم

چه خوبه با تو شب گردی

واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی

نه اینکه بی تو ممکن نیست

نه اینکه بی تو می میرم

به قدر مسری حالت که دارم عشق می گیرم

همه دلشورم از اینه که عشق اندازه آه

تو جوری عاشقی کن که نفهمم عشق کوتاه

واست زوده بفهمی من چرا آواره دردم

واسم دیره از این خلوت به شهر عشق برگردم

واسم دیره پشیمون شم

چه خوبه با تو شب گردی

واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی

در یک لحظه تمام این واژه ها مثل خون در رگهایم جاری شد....قلبم پر تپش،نگاهم سوزان و دستهایم یخ شد....خواستم فریاد بزنم:من هم عاشقت هستم.....

اما منطقم گفت:عشق به کوتاهی یک آه

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٩ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات ()

من زمین را،آسمان را و عشق را به نظاره تو درآوردم.در جشن زیبای شکوفه ها،در بزم دلنشین خاطره هایم.افسوس...افسوس که هیچ چیز در یاد تو نمی گنجد.هیچ چیز،حتی هیچ یک از خاطره هایمان،غزل هایی که دل تنگم برای دل سنگت می سرود!حتی به یاد نمی آوری که من از تو برای تو گذشته ام.

من به تو دل شادم،تو به تکرار غم های دیروزت.داغ خاطره های جا مانده از کسی که دوستش داشته ای.لابد من هم چنین خواهم شد!!

واای که چه داغ سنگینی است،حجم سکوت فریاد های عاشقانه ام.چه باور پوشالی است،این با هم بودن!!

چه آسان از من گذشته ای و من چه بی قرار به دنبال تو میدوم.

تو نیز به نظاره بایست.به نظاره قلبی پاره پاره که از سینه برون آوردم،و فرش زمینش کردم،تا تو بر روی آن قدم بگذاری.گاه بی نشان می آیی و تیشه به ریشه وجودم میزنی و باز میروی.واین من هستم که مثل همیشه سکوت می کنم!شاید این تقدیر است که رسم دلدادگی را برایم رقم زده است!افسوس که توانی برای مقابله با چشمانت،و نگاه ویرانگرت ندارم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۳ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak