به سوی ساحلی دیگر

در کشتی زندگی خرابیم,خراب/گاهی به درون ساحل و گاه در آب

گاه برای ساختن اندیشه ای در ذهنمان ساعت ها،روزها،ماه ها و شاید هم سالها زمان صرف می کنیم.افسوس که گاه خشت هایی که در طی تمام این مدت،دانه به دانه و لحظه به لحظه بر روی هم نهاده ایم،با تلنگری فرو می ریزد.شاید آن تلنگر از سوی خودمان باشد.بی آنکه به یادآوریم این خشت ها روزی در کنار هم قرار می گیرند و بنای خواسته هایمان،آرزوهایمان،باورهایمان و آینده مان را می سازند.هیچ تلنگری سهمگین تر از نا امیدی نیست.و هیچ کس جز ما و دستان مایوس ما نمی تواند این ضربه را بزند.تک تلنگری که آخرین ضربه ای است که تنها غباری از تجسم هایمان را بر جای می گذارد.

اگر دست های من،تو، و ما عاری از نا امیدی باشد ، کاخ زیبایی بنا خواهیم کرد که دیواره هایش با تلاش ما بالا خواهد رفت.پنجره هایی خواهیم ساخت به سوی روشنایی فردا ، دریچه هایی که لمس نور و باران را برایمان به ارمغان می آورد.پله هایی که تا صعود پیش خواهد رفت.صعود به قله ی فرداها......

پله هایی که من و تو،پا به پای هم،شانه به شانه و در کنار هم بالا خواهیم رفت.دست های گره خورده ی ما گرمی بخش وجودمان می شود و ما را برای گام های بعدی توانمند خواهد کرد.گاه نگاه هایمان در هم گره می خورد و برق چشمانمان در چهره هایمان تلالو می یابد و این روزن امیدی است برای من که به من می گوید:

« در کنارت هستم.از اکنون تا همیشه و تا فردا.فردایی که هیچ از آن نمی دانیم....»

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات ()


Design By : Pichak