در کشتی زندگی خرابیم,خراب/گاهی به درون ساحل و گاه در آب
مهر ماه رسید.بوی پائیز می آید.قاب پنجره احساسم را گرد پائیزی پوشانده.زیر پاهیم برگ های زرد می نشیند.خش خش برگ ها در گوشم صدا می کند. حس خاصی دارم.شاید به خاطر لحظه هایی است که یک به یک جلو چشمانم می آیند و من آنها را می شمارم.لحظه هایی که فکر می کنم در پس آن کسی است که جمله ای می گوید.و یا حرفی می زند تا زندگیم را د گرگون کند.حرفی که لحظه هایی ناب و شیرین را برایم به ارمغان می آورد. شاید آن جمله این باشد:روزگارت شاد باد....!!!! چشم دوخته ام بر روزی که درپیش است.نگرانم!نمی دانم چرا!!!! میلادی در پیش است.میلاد کسی که خود را هم از یاد برده است.شاید.....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۸ساعت
۱٢:٥٦ ق.ظ توسط مهسا نظرات ()
| Design By : Pichak |
