غصه های روزگار...

کوچکتر که بودم تنها غصه زندگیم عروسکی بود که برادر کوچکترم از پنجره بیرون انداخته بود و من دیگه اونو نداشتم.کمی که بزرگتر شدم بخاطر دعوای معلم و درس نخواندن و نمره کم گرفتن گریه می کردمو غصه می خوردم.آن روزها نمی فهمیدم قدر دوران کودکی را دانستن یعنی چه؟!هر بار که این جمله را از بزرگترها می شنیدم با خودم می گفتم:چی میگن اینا؟؟؟دلشون خوشه!!اخه تا کی مشق و درس خوندن!!خودشون بزرگ شدن دیگه مشق نمی نویسند هی هم میگن بچه ای غصه ای نداری که...

خوشا به حال همان روزها....

غصه خوردن برای تمام آدمها هست...کوچک و بزرگ هم ندارد.گاهی غصه ای می آید و تمام می شود گاهی باید لحظه به لحظه غصه خورد!!گاهی چنان روزگار به آدم فشار می آورد که آدم میگه مگه از این بدتر هم می شود؟اما شاید این روزها, روزهای خوبمان باشد...

مثل همان روزهای کودکی.....

 

 

/ 4 نظر / 15 بازدید
محمد

برای داشتن چیزی که تا به حال نداشتی، کسی باش که تا به حال نبودی آگهی رایگان http://www.9rang.com

بهار (رد پای زندگی)

جالب نگاه کردی به این روزها... واقعا شاید این روزها روزهای قشنگمون باشن... اما امیدوارم از این قشنگ تر برات برسه [ماچ]

توکلی

به خانه ما سر بزن. حتما مطلبي پيدا مي‌کني که به آن علاقه‌مند شوي. يا حتي مي‌تواني مقاله‌اي بنويسي و پنجره تازه‌اي براي اهل خانه باز کني. "مي‌دونستي" www.midoonesti.com

بی تو میتونم

تورو خدا این عکسو از این جا پاک کن ادمو دیونه میکنه خیلی خوشگله و بانمک گریه میکنه من که گریم گرفت[گریه][گریه][گریه]